هرآنچه نوشتم از عشق،
با پاک کن های رنگارنگ
روفته شد و رفت
و حاصل آن
- چرکهای مفتولی باریک-
اجساد واژگانند.
...
این کلمه های مرده،
همه ی آن غلطی است
که من کرده ام.
در لابلای برگهای خاموشم،
چیزی برای کسی نیست
تنها صدای حروف است
و آهنگ واژگان سرگردان.
تنها طنین حرف کوچک آه است؛
با لحن ِ
آشنای ِ
حنجره ی
تو....
پی نوشت:
- اطاعت شد.
گهواره ی نخل را
باد می جنباند
و ابر،
در کار جفتگیری با
چاله های زمین است.
...
من
در زیر آسمان پنجره ام،
به دختران نیامده ام
می اندیشم.
پی نوشت:
- فیلم LA VIE EN ROSE را که دیدم، موسیقی جاز و پاپ دهه ی چهل و پنجاه فرانسه مشتاقم کرد به شنیدن.
آلبوم نسبتاً کاملی از خانم "ادیث پیاف" خواننده و سوپر استار فرانسوی دهه های مذکور به دستم رسید و ساعتها سرگرم و خوشحالم کرد.
گذشته از صدای زیبا و جذاب پیاف، موسیقی خوشایند (که اعتراف میکنم گاهی اوقات خوشایند بودنش بدنبال یک احساس نوستالژی بود و نه ناشی از تأثیر موسیقی.) و ملودی های زیبایی که در بین مردم و منتقدین موسیقی آن هنگام در فرانسه و اروپا و شاید هم بخش قابل توجه ای از دنیا شنیدنی و پر مخاطب بوده، سببی بود تا از شنیدن چند باره اش خسته نشوم.
دقت و موشکافی در تنظیم هنرمندانه ی برخی از آهنگها و نیز اجرای خوب و شنیدنی، از آنها آهنگهایی همیشگی ساخته است.
متأسفانه به علت ناآشنایی ام با زبان فرانسه نفهمیدم تأثیر حسی صدای زیبای پیاف تا چه اندازه میتواند ناشی از کلام هم باشد ولی آنچه بدیهی است اینکه، پیاف با زبان موسیقی آشناست و بازی هنرمندانه و دلپذیرش با اصوات، به تنهایی درگیر کننده ی ذهن و روح مخاطب است.
- عجب طوفان خاک و باد و رگباری بود چند وقت پیش.! خاک تا اعماق اتاق ها و کمدها و کابینت ها و حتی لای کتاب ها نفوذ کرد. به درون آدمها هم فرو رفت. در سینه هاشان، در چشمهاشان، در همه ی زندگی شان. از اون روز تا بحال حتی، خاطرات و تمام مانده های قبلی ذهن آدمها، دارد خاک میخورد. همه چیز را باید شست. فرشها را، ظرفها را، دستها را، چشمها را و حتی قلبها را.
-خدایا...
ماه را،
میله ی پنجره ام
دو قسمت می کند
تا تنها من نباشم
با روح و قلبی دو پاره،
مغلوب یورش شبها
و تنهایی تلخ شان.
پی نوشت:
- نه چندان...!
- " دیگرم گرمی نمی بخشد
عشق، آن خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدی ست
خسته ام، از عشق هم خسته..."
این رو کسی برام اس.ام.اس کرد که برام سمبل عاشقی و پایداری اش بود.
- سوخته ام.
یک نقش کهنه ام،
در روزهای رفته ی عمر ِ
یک آینه.
نور درون آینه ی پیر،
دور است و نیست اکنون
در چارچوب قامت من،
بیرون آینه.
تنها، سیاهی ام
یک سایه ی عبوس
وقتی به خویشتن می نگرم،
از چشم آینه.
.. .. .. .. ..
من پیر گشته ام،
این رنگهای مرده ی درهم
تصویر روزهای گذشته ست،
در قاب آینه.
پی نوشت:
- موسیقی فیلم "بچه ی سین سیناتی" در معرفی جغرافیا و فضای فرهنگی فیلم تأثیر بسزایی دارد.
نیواورلئان، سرزمین کافه و آواز و قمار و سیاهان و البته موسیقی جاز است. ری چارلز اگر چه در کارهای فراوان و ارزشمندتر دیگرش گوشه های قابل توجه تری از موسیقی جاز را به اجرا می گذارد، ولی در این فیلم هم برای به نمایش درآمدن فضای باورپذیر از نیواورلئان با تمام مشخصه های آن از جمله موسیقی جاز، کوتاهی نکرده است.
دیدن دوباره ی فیلم "بچه ی سین سیناتی" یا همان "قمارباز سین سیناتی" بیشتر از اینکه ناشی از بازبینی مجدد فیلم به منظور بررسی این موضوع باشد که چرا این فیلم در خاطره ی زمان نوجوانی ام برجسته مانده است، بدنبال یک حس نوستالژی است که سالهاست یقه ی من را چسبیده است.
- چقدر سخت است باور کنی تمام مدت چیز دیگری می خواسته اند و تو جور دیگری تصور می کرده ای. خیلی سخت است.
- بیشتر تلخ است تا سخت. سختی با اندکی تحمل ِ بیشتر آسان میگردد ولی تلخی مزه ی زندگی ات میشود.
نخواستی که ببینی
تمام قامت من
به یاد لحظه ی سبزی
که عشق بود و تو بودی
- که خواب بود و خیال-
در انتظار مرده است
و چون کمان دوتایی است.
نیامدی و ببینی
که تلخ مزه ی روز است
و عمر میگذرد...
پی نوشت:
- شکست عهد مودت نگار دلبندم
برید مهر و وفا یار سست پیوندم
- هیچ.
پس پی نوشت:
- دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
یک رویداد ساده بود،
با رنگهای آبی روشن
و صورتی.
چون یک ستاره ی سوزان
در آسمان پنجره ام سُرید و رفت
و تنها بهانه شد،
برای خوابهای اندکم.
او یک پرنده بود.
پی نوشت:
- چشم.
- باورم نمی شه.!!
یک ماه میشه که هیچ فیلمی ندیدم.
نه که نداشتم، که دور و برم یه چیزی حدود صد فیلم ندیده ریخته و من فیلم ندیدم.
بیشتر دلم خواست بخونم تا ببینم.
والبته سرم هم به عکس و دوربین عکاسی گرم بود.
- عکس، گزارش یک رویداد و نمایش یک موضوع نیست.
عکس نگاه منجمد شده ی عکاس است.
عکس تعریف عکاس از واقعه است. تعریفی که به تعداد آدمهای پشت ویزور دوربین متفاوت است.