تبليغاتX
خاموش
 

 

حرفی اگر هست،
بگذار چشمان من بگوید
بی اندوه تکرار 
                 و
                  
واژه های فرسوده.

دردی اگر هست،
بگذار دستان تو بگوید
و گونه های من باشد،
                 پذیرای
                        حرفهای
                                دردآلود.

 

- فیلم La Mala Educacion از پدرو آلمودوار را دیدم. نفهمیدم فیلم تبلیغی بود برای آزادی روابط جنسی و همجنسگرایی یا هجونامه ای بود از آموزشهای مذهبی و یا تخریب کلیسا؟
- بعضی رابطه ها مثل آدم برفی است که عصر بی آفتابی با شادی می سازی اش و فردا با گرمای خورشید جز شال و کلاهش چیزی باقی نمی ماند.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 0:38 توسط خاموش |

یه وقتایی هست که آدم خیال میکنه تمام اون چیزایی رو که می بینه، حقیقی و واقعیه. یعنی در واقع شرایط چنان به شکل نرمال و معقول کنار هم قرار میگیره، که هیچ تردیدی مبنی بر اینکه نکنه احیاناً یک جای کار اشتباه باشه در دل آدم باقی نمی مونه.
تو اینجور وقتا، هیچ چیز بدتر از این نیست که آدم خیلی ناگهانی به جایی برسه که هیچ چشم اندازی جلوش نباشه و وقتی هم برگرده که پشت سرش رو نگاه کنه، ببینه تمام اون واقعیات، تصویرهایی بودند رنگی، که حتی رنگشون هم حالا که خوب نگاه میکنه خیلی جالب توجه نیستند، تا چه رسه به اینکه واقعی باشند و حقیقی.
در نظر بگیرید تمام عمرتون رو سعی بر این داشتید که یقه ی صداقت رو بچسبید و ولش نکنید، چرا که حتی اگر اولش هم دیواری از ترس جلوتون علم میکنه، ولی آخر کار یه کسانی هستند که این صداقت رو بفهمند یا اینکه حداقل خیال خودتون راحته و اون قاضی بی شفقتی که اسمش وجدانه، خیلی لی لی به لالاتون نمیذاره.
با یه چنین پس زمینه ی فکری، شما در شرایطی قرار میگیرید که سعی میکنید رفتارهاتون مثل تکه های یه پازل، وقتی کنار هم قرار میگیرند، تصویر کاملی به دست بدن که بتونه آینه ی تمام نمای صداقت شما باشه.
همه چیز رو اونقدر راست و حسینی کنار هم می چینید که یواش یواش باورتون میشه که ؛ بعله!!، این صداقت و روراست بودن، رهگشای کمال و انسان بودنه.!!
همینجور میرید جلو ولی درست اون آخرای قضیه، وقتی که منتظرید تا تصویر به دست اومده ی این پازل هم دیگران و هم خودتون و هم اون وجدان لامصب رو راضی بکنه، تازه میبینید که تصویرتون یه چیز دیگه داره از آب در می یاد.
تازه متوجه میشید که اصلاً بعد از این همه های و هوی، تنها چیزی که نگاه دیگران رو یا حداقل اونایی که فکر میکردید باهاشون از بقیه روراست تر هستید رو به خودش جلب نکرده، همون سادگی و صداقت بوده.
اینجاست که بهت زده میشید، حرص میخورید و شک میکنید که؛ پس من این همه مدت چه غلطی میکردم؟
اینجاست که نگاه میکنید و در مقام مقایسه میبینید که یه دروغ کوچولوی بی ارزش، یه نامردی خیلی ناچیز که شاید خیلی هم به چشم نمی اومد و یا یه مختصر رفتار ریاکارانه میتونست شمایلی از آدم بسازه که گاهی خود آدم هم باورش بشه که؛ بابا، راه درست اینه، نه اون صداقت کذایی.
اینجور وقتاست که یه صدای وزوز مدام در گوش آدم زمزمه میکنه که؛ اوهوی، مرد حسابی، با یه ریزه از این گند و کثافت کاریها که دنیا کن فیکون نمیشه.
حالا توی این شرایط باید این وجدان بی پیر رو پیداش کرد و یقه اش رو گرفت که حالا چی میگی؟
همون وجدان لاکرداری که اگه خدای نکرده به اندازه ی اپسیلونی قدمهات رو اینور و اونور میذاشتی، بیخ خرت رو میچسبید و خواب شبت رو ازت میگرفت و حالا گم و گور شده و پیداش نیست تا تو بیخ خرش رو بچسبی.
حالا حکایت ماست...


پی نوشت:
- چرا ژرار دپاردیو هنرپیشه ی خوبی است؟ برای اینکه تمام تلاشش را میکند تا ثابت کند برای نمایشی باور پذیر و دلنشین از یک شخصیت، حتماً لازم نیست جذابیت ظاهری هم داشته باشی.
- هنر کوروساوا، بازی با نماها است. حرکتهای بی پایان دوربین، برای ثبت تصاویری صرفاً بصری و سینمایی، به او در نمایش دیدگاه ها و باورهایش کمک فراوانی میکند.
- فیلم "کاگه موشا، شبح جنگجو" از کوروساوا(با تهیه کنندگی جورج لوکاس و فرانسیس فورد کاپولا)، فیلمی است که فارغ از زمینه ی تاریخی و سنتی آن که بی تردید ناشی از موقعیت جغرافیایی و فرهنگی فیلمساز است، در هر گوشه ای از دنیا تماشاگر سینما را راضی نگه میدارد. مورد تحسین منتقدان بیشماری از سراسر دنیا قرار گرفتن و نیز کسب جوایز ارزنده ای از جشنواره های معتبری همچون کن، دلیلی بر این مدعاست.

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:33 توسط خاموش |

 

 

با سبز شاد علف ها،
                    در بامداد خیس بهار
و خال خال طلایی بال پروانه

با رنگ شیری ابرها
- با خط صافشان،
در طول جاده ی جت ها
                          و آسمان لاجوردی صحرا-
یک گل کشیده ام.

این شکل روی تو هست،
                            نرگس، ببین؟


پی نوشت:
- چشم.

- موسیقی فیلم پاریس،تگزاس از ویم وندرس، بویژه در بخش آغازین فیلم، با فیلم مرد مرده ی جیم جارموش مشابهت فراوانی دارد.
در این فیلم، مشابه مرد مرده، موسیقی به خوبی در خدمت تعریف موقعیتها و احساساتی مثل تنهایی و غربت و قدرت تصمیم گیری و عاطفه و چیزهای دیگر قرار گرفته و دقیقاً با نگاه کارگردان و بازیگر نقش کارآکتر اصلی فیلم همراه است.
این موسیقی که ساخته ی Ry Cooder است، در تکنیک نوازندگی، تنظیم، انتخاب سازها و حتی ملودی های نواخته شده، تشابه بسیاری با موسیقی نیل یانگ برای مرد مرده دارد.

- یک دیالوگ کوتاه از فیلم پاریس، تگزاس:
دوست هانتر: " این یارو کیه؟ میشناسیش؟"
هانتر: " این برادر پدرمه. اونا هردوتاشون عموی یه نفر هستند. یعنی در واقع اونا هردوتاشون پدر یه نفرند."
دوست هانتر: " پدر کی؟"
هانتر: " پدر من."
دوست هانتر: " چه جوری میشه آدم دو تا پدر داشته باشه؟"
هانتر: " فقط باید خوش شانس باشی، همین."

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:43 توسط خاموش |