ستاره ای
با زنجیری از نور
به پاهایش،
از آسمان گذشت.
من از ابرها هم
بالاتر بودم.
باد به پاهای من وزید
و من،
بر بام آسمان
ایستاده بودم.
پی نوشت:
- در هنر معاصر آمریکا، بیشترین میزان گستردگی متعلق به هنر مردمی(popular art ) است. در ادبیات، موسیقی، نمایش و حتی هنرهای انتزاعی تر مثل مجسمه سازی و نقاشی، "پاپ آرت" بیشترین مخاطب را به خود درگیر میکند. سبکهای گوناگون عمدتاً متاثر از تنوع فرهنگی و جغرافیایی گسترده ی آمریکاست و آنچنان وسیع الطیف است که گاه در نظر بعضی مخاطبان خارجی و یا ناآشنا، غیرملموس و غریب جلوه میکند.
- رابرت آلتمن، سینماگری است که در مرز بین "پاپ آرت" و هنر روشنفکری تردد میکند.
- باید سعی کنم اتفاقات ساده ی دور و برم باعث آزردگی روحم نشه. تلاش میکنم خودم رو عادت بدم به اینکه دوست داشتن اطرافیانم و اونهایی که باهاشون ارتباط دارم، وادارم کنه تا هیچوقت تفسیرم از رفتارهاشون عمدی و آگاهانه در جهت آزردن و نیز کینه ورزانه و تلافی جویانه نباشه.
چون آینه ای بشکسته
پراکنده ام
و نور،
بر تکه های من
در شرق و غرب و هزار گوشه ی دیگر
می تابد.
بازتاب،
شرح وظیفه ی من است.
پس پی نوشت:
- چرا من این پست پی نوشت ننوشتم؟
- چرا هیچکس به من نگفت که چرا پی نوشت ننوشتم؟
من سقف میخواهم
که رویاهایمان
به دوردستها نپرد
وبالشی،
که خواب ِ آن
سهم ِ من و سیاوشم
باشد.
من سقف میخواهم
و این اتاقکهای سخت و سیمانی،
به قیمت
هزار هزار قرن
فاصله است.
پی نوشت:
- تا همین اخیراً تصورم این بود که عمدتاْ رنگها هستند که در عکسها جاذبه ی شدیدی برای بیننده ایجاد میکنند.
ولی الان گاهی که به فضای حسی درون تصاویر خیره میشوم، چیزهایی میبینم که برای تعریفشان به رنگ نیازی نیست.
من حرکت را میبینم، سکون را میبینم، غم را میبینم، خنده را میبینم،...
کدام یک از اینها را میتوان با رنگ نشان داد؟
- این شبها بالش من بوی زندگی میده. بوی کاکائو، بوی آدامس، بوی نوشابه و خمیر دندون و خاک و صابون و پرنده و هزار چیز خوشبوی دیگه. بوی آب دهن. بوی بچگی. بوی سیاوش...